گزارش یک زبانشناس

هر آنچه مربوط به زندگی است

گزارش یک زبانشناس

هر آنچه مربوط به زندگی است

گزارش یک زبانشناس
پیوندهای روزانه

یا غیاث المستغیثین

شنبه, ۲۰ تیر ۱۳۹۴، ۱۱:۵۱ ب.ظ

یا غیاث المستغیثین

ای فریادرسِ فریاد خواهان

  مدتی است این عبارت وِرد زبانم شده؛ مدام خدای خودم را این چنین می‌خوانم: یا غیاث المستغیثین

شبهای قدر هم در دعای جوشن کبیر، همگی چندین بار خدایمان را به "یا غیاث المستغیثین" صدا زدیم.

   همگی خدایمان را با اسماء مبارکی نظیر: یا حَبِیبُ یَا طَبِیبُ یا شَافِی یَا وَافِی یَا مُعَافِی یَا هَادِی یَا قَاضِی یَا رَاضِی یَا عَالِی یَا بَاقِی هم خواندیم.

    امسال درکم از دعای جوشن کبیر خیلی بهتر بود؛ حتی فکر می‌کنم سال‌های گذشته از این دعای پرمحتوا هیچ درکی نداشتم. خیلی مشتاق شدم برای خواندن دوباره‌ی آن. برای همین هم برای شب‌های قدر سال آینده لحظه شماری می‌کنم.

اصلا چرا فقط شب‌های قدر؟

    یکی از مشکلات ما همین است: ما عاشورا و تلاش برای آزادگی و حق طلبی را غروب عاشورا تمام می‌کنیم؛ تلاش برای خوب بودن را هم همان روز عید فطر فراموش می‌کنیم؛ همت برای ایجاد هوای پاک فقط برای روز هوای پاک است و هزار مورد دیگر.

شب‌های قدر همه خدایی می‌شویم و عجیب احساس بندگی و بی‌کسی می‌کنیم و بعد از آن دوباره بندگی را فراموش می‌کنیم و می‌خواهیم بر روی زمین خدایی کنیم.


    و علامه حسن زاده آملی چه زیبا گفته است: خداست که دارد خدایی میکند.


یا غیاث المستغیثین

ای فریادرسِ فریاد خواهان

۲ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۲۰ تیر ۹۴ ، ۲۳:۵۱
طاهره مشایخ

قیامتی که بلاگفا به پا کرد

شنبه, ۱۳ تیر ۱۳۹۴، ۰۲:۱۱ ب.ظ


     بلاگفا مثلا به روال قبل برگشت. ماجرای چند ماه اخیرِ بلاگفا به گونه‌های مختلف قابل ارزیابی و بررسی است. اینکه چه بلایی سر اطلاعات آمد و بلاگفا همچنان قدرتمند و خودخواهانه، به کاربرانش اجازه لینک‌دهی نمی‌دهد بماند؛ اما اکنون مطلب چیز دیگری است.

    ماجرای بلاگفا و بازیابی اطلاعات وبلاگ‌ها، حقایق جالب و جدیدی را برایم روشن کرد. هفته گذشته، وقتی اولین بار به مدیریت وبلاگ قبلی دسترسی پیدا کردم با کامنت‌هایی که دو سال پیش حذف کرده بودم روبرو شدم؛ کامنتهایی که بعضا نشان از بی‌احترامی و بی‌ادبی کامنت گذار بود. این کامنت‌ها یک بار دو سال پیش حسابی ناراحتم کرده بود و من هم سعی کرده بودم فراموششان کنم؛ اما دوباره جلوی چشمانم ظاهر شدند؛ به خیال خودم حذفشان کردم! زهی خیال باطل!

   حتی لینک‌هایی که دیگر وجود خارجی ندارند و یا خودم حذفشان کرده‌ام نیز دوباره پدیدار شده اند!!!

   گویا قیامتی برگرفته از آموزه‌های دینی برایم تداعی شد. همان قیامت و روز جزا که تمام کارهایی که روزی انجام داده‌ایم و فراموش کردیم دوباره جلوی چشمان‌مان ظاهر خواهند شد. انگار عالم مجازی و بازیابی اطلاعات‌اش به گونه‌ای می‌خواهد عالم ماورا را برایمان نمایش دهد.


    برای ما آدم‌ها نشانه‌ها زیادند؛ ایکاش یادمان بماند


۹ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰ ۱۳ تیر ۹۴ ، ۱۴:۱۱
طاهره مشایخ

سلام از نامهای خداست

شنبه, ۱۳ تیر ۱۳۹۴، ۰۱:۰۱ ب.ظ

سلام

و به نام سلام

   که از نامهای پروردگار است: سلام و هزاران سلام که هیچ چیز سلامتی نمیشود.

یک هفته خانه نشینی و افقی ماندن برایم کابوسی بود. کارهای شخصی ام را نمیتوانستم انجام دهم. یک قدم راه رفتن با کلی دادوفریاد بود. دستم را به دیوار و صندلی میگرفتم و خودم را به گاز و یخچال و کابینتها می رساندم.

   آن قدر دردم جدی بود که وقتی برای تدریس تماس گرفتند کنسل کردم. و حتی برای ترم بعد هم ناامید بودم. خیلی سخت گذشت، خیلی.

   این جور وقتهاست که غربت خودش را خوب نشان می دهد: من بودم و همسرم و غزاله و یک خدای بزرگ.

شکم آدم روزه دار، مریضی و ناخوشی نمی فهمد: افطار و سحر می خواهد. البته همخانه های من آدمهای خوبی بودند، با من کنار آمدند. الهی شکر گذشت. سخت گذشت، اما گذشت. تلنگر به جایی بود: آدمیزاد، حواست باشد؛ به یک اشاره افقی می شوی و همه چیز را کابوس میبینی.


موافقین ۱ مخالفین ۰ ۱۳ تیر ۹۴ ، ۱۳:۰۱
طاهره مشایخ

قرارهای دوتایی؛ کنج اتاق آخری

دوشنبه, ۸ تیر ۱۳۹۴، ۱۰:۰۲ ق.ظ

این روزها هم باید بگذرد, اما چقدر سخت میگذرد.

چهل سالگی و اینقدر معرکه گیری!!!

حالا که این همه چیز توی سرم هست, حالا که میخواستم تصمیم های بزرگ بزرگ بگیرم, دچار دردسرهای عظیم شدم!

در فریزر را باز میکنم و مات و مبهوت میشوم: یعنی این کارها را من انجام دادم, همین هفته پیش بود که گوشتها را بسته بندی کردم, پیازداغ درست کردم, بسته های شامی لپه!!!

حتی دیدن جاروبرقی هم عذابم میدهد, همین چند روز پیش بود که دو روز درمیان جارو میزدم و تی میکشیدم.

لپ تاپم دارد خاک میخورد.

کتابها و جزوه ها چند روز است دست نخورده.

اتاقها نامرتب شدند.

دخترم هر چقدر هم کمک کند کار خودم نمیشود.


خداجون اگر بگویم راضیم به رضایت که معلوم است با توی خدا هم روراست نبودم.

اما خداجونم غلط کردم, بذار برگردم به روال قبلی.

میدونم که داری بازم امتحانم میکنی، یه امتحان خیلی بزرگ.

اینجا غریبه رد میشه, قرار دوتاییمون همون مثل همیشه, گوشه اتاق آخری.

اما وقتی درد امانم را برد مجبورم فریاد بزنم.


اللهم اشف کل مریض


پ.ن: از دوستان عزیزی که جویای حال بودند بسیار التماس دعا دارم.

موافقین ۲ مخالفین ۰ ۰۸ تیر ۹۴ ، ۱۰:۰۲
طاهره مشایخ

افقی شدم:)

شنبه, ۶ تیر ۱۳۹۴، ۱۱:۵۷ ب.ظ

یک هفته است که افقی شدم, دکتر و آمپول هم افاقه نکرده.

دوباره برگشتم به سالهای قبل, همان سالها که درد امانم را بریده بود.

این هم امتحان دیگری است, یکی دو ماه اخیر فقط امتحان داشتم:)

اللهم اشف کل مریض

موافقین ۲ مخالفین ۰ ۰۶ تیر ۹۴ ، ۲۳:۵۷
طاهره مشایخ

خودکشی اینستاگرامی Instagram Suicide

چهارشنبه, ۳ تیر ۱۳۹۴، ۱۲:۴۱ ق.ظ


     در حال حاضر بهترین اپلیکیشن برای ارسال و اشتراک عکس، شبکه اجتماعی اینستاگرام است که نزد ایرانیان محبوبیت و شهرت خوبی هم پیدا کرده است. ارتباطات افراد در این فضای مجازی می‌تواند خوراک اطلاعاتی وسیعی را برای کارشناسان و صاحب‌نظران فراهم کند. اینستاگرام می‌تواند متخصصانی نظیر روان‌شناسان، مردم شناسان، جامعه شناسان و زبان‌شناسان را در رسیدن به فرضیه‌های علمی یاری کند.

   

    در این مدت حضور در اینستاگرام چیزهای جالبی کشف کرده‌ام و تصمیم دارم به صورت مطالب مختلف اینجا منتشر کنم.

   یکی از نکات مهمی که این مدت ذهن مرا به خود مشغول کرده واکنش صاحبان صفحه در قبال صفحه خودشان است. صفحه افراد منعکس کننده حالات روحی و درونی صاحبانش می‌باشد. که البته شاد بودن کمتر نمود دارد. اما در مقابل ناراحتی و افسردگی خیلی زود خودش را نشان می‌دهد. مثلا در بسیاری از موارد، اگر صاحب صفحه حالش خوب نباشد بلایی سر صفحه و عکس‌ها می‌آید. معمولا در این شبکه‌های اجتماعی، مظلوم‌تر از هر چیز، صفحه طرف است!


   چندین واکنش وجود دارد: عکس پروفایل عوض می‌شود، یک عکس ناراحت کننده یا یک شعر غمگین ارسال می‌شود و یا صفحه به طور کل منهدم می‌شود!!!


    مثلا صاحب صفحه از خانواده ناراحت است بلافاصله صفحه را معدوم می‌کند؛ رابطه‌اش با دوستش(دوست همجنس و غیرهمجنس) بهم می‌خورد بلافاصله عکس‌ها پاک می‌شوند؛ نتیجه امتحان مدرسه و دانشگاه خوب نیست، بلافاصله ... از خانه قهر می‌کند یا با پدرومادر دعوا می‌کند؛ یا کسی به او گفته بالای چشمت ابروست و خلاصه کافیست از چیزی ناراحت شود، ظاهرا آن لحظه ساده‌ترین و در دسترس‌ترین چاره و علاجِ این ناراحتی نابود کردنِ هویت اینستاگرامی است!

    یعنی هویتی که شخص طی چندین روز و چندین هفت و ماه و شاید چندین سال، برای خودش ساخته بود و بازتولید کرده بود در یک لحظه نابود می‌کند. تمام انرژی که صرف ارسال عکس‌ها و حجم اینترنتی که برای ارسال آنها مصرف شده؛ همه هیچ و پوچ! این یعنی پشتِ پا زدن به تمام این زحمات.

در یک کلام: نوعی خودکشی اینستاگرامی!


   اینجاست که آدم‌ها، دنبال کننده‌ها و دنبال شونده‌ها، مثل موروملخ سر می‌رسند: چی شده؟ چیزی شده؟ علایم عجیب غریب از صفحه کلیدهای خود ارسال می‌کنند. باید گفت این افراد هم حق دارند. چون آنها هم در این صفحه برای خودشان هویت ساخته بودند. هویتی تازه و بدیع. کامنت‌ها و شکلک‌هایشان نابود شده ... هویتی که در این صفحه بازتولید کرده بودند، حجم اینترنت برایش صرف کرده بودند، برای هر لایک و کامنت و هر بار بازدید صفحه هزینه و وقت صرف کرده بودند.


۶ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۳ تیر ۹۴ ، ۰۰:۴۱
طاهره مشایخ

رمضان، افطار، زندگی

دوشنبه, ۱ تیر ۱۳۹۴، ۰۵:۰۷ ب.ظ


   شما را نمی‌دانم. ولی من خودم در ماه مبارک رمضان رسما مفید نیستم. بیشتر کارهای روزمره‌م تقریبا کنسل می‌شوند: وبلاگنویسی، نوشتن مطالب مختلف، کتابخوانی، گوش دادن به سخنرانی و تفسیر قرآن، پیاده‌روی و ... .

از این بابت خیلی ناراحتم. اصلا حال انجام کاری ندارم. سال‌های قبل از شب تا سحر بیدار بودم و کلی کارهای عقب مانده را انجام می‌دادم. اما امسال خیلی خسته می‌شوم؛ خواب چشمانم را می‌گیرد.

   

     چند روز پیش شامی لپه رشتی درست کردم. بعد از بسته بندی گذاشتم تو فریزر. تقریبا یک روز در میان افطار درست می‌کنم. همسرم هر روز هم این شامی را درست کنم راضی است الهی شکر. دخترم این چند روز ویروسی شد و نتوانست روزه بگیرد. خلاصه نهارها باید برای او کته ماست و جوجه کباب درست کنم. خدا را شکر حالش بهتر است و ان‌شاءالله از فردا دوباره روزه می‌گیرد. دیروز که داشتم برای دخترم سیب رنده می‌کردم یاد افطارهای قدیمی در خانه مادربزرگم افتادم. یادش بخیر وقتی رمضان به تابستان می افتاد، فالوده طالبی و فالوده سیب و آب‌دوغ عضو ثابت سفره‌های مادربزرگم بود. خدا همه رفتگان را رحمت کند. حالا من امروز به یاد گذشته‌ها برای افطار آب‌دوغ درست کردم.

امروز بعد از انجام کارهای خانه لپ‌تاپ را روشن کردم و استارت تایپ را زدم.


    واقعا در کار برخی از این علمای دینی به خاطر پشتکار و اراده و همت عظیمشان می‌مانم. مثلا علامه حسن زاده آملی بیشتر کتاب‌هایشان را با زبان روزه نوشته‌اند!!!


۲ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۱ تیر ۹۴ ، ۱۷:۰۷
طاهره مشایخ

ما در اینستاگرام We in Instagram

دوشنبه, ۱ تیر ۱۳۹۴، ۱۲:۲۳ ق.ظ


    دارم میز را می‌چینم. دخترم از نوع چیدمان سفره و تزیین غذا بلافاصله متوجه می‌شود چه در سرم دارم. به محض اینکه نگاهمان با هم تلاقی می‌کند در جا با لبخند شیطنت آمیزی می‌گوید: هان چیه! می‌خوای عکس بگیری! یه پُست جدید!

کسی به غذا دست نزنه ... اونو بذار این ور... یه کم آن ور... خوبه. (اولین عکس) ... نه یه دونه بهتر بگیرم ... (دومین عکس) ... بذار برم اون ظرف خوشگله رو بیارم...(سومین عکس) این چراغو خاموش کن... (چهارمین عکس) این چراغو روشن کن... حالا اون چراغو خاموش کن.

-مامان گوشیتو بده. من بهتر می‌گیرم... از این زاویه بهتره... تو دستت می‌لرزه.

حاصلِ ده تا عکس این است: چند تاشون خوبه. چندتا هم انگشتی، دستی، عضوی از همسرجان در عکس حضور داره. بقیه عکس‌ها هم بد نیست. خیلی از عکس‌ها را دخترم نمی‌پسندد. ذوق هنری‌اش گل می‌کند.

-این قدر عکس نگیر مامان. حافظه گوشیــــــــم ...(سریع «میم» تبدیل به «ت» می‌شود*) گوشیت پر میشه!

همسرم: خانم شروع کنیم. غذا سرد شدااااا. بیایین شما هم ... بیایین با هم غذا رو شروع کنیم.

من: شما شروع کن.

همسرم: بدون شما مزه نمی‌ده.

دخترم: عکسهاتو ساده نذار. از اِفِکت هم استفاده کن. بده من برات درست کنم.

من: این خوبه؟ این چی؟ کدومو انتخاب کنم؟

همسرم: من شروع کردما. مزه‌ی غذا به دور هم بودنِ.

من: عزیزم، من یه لقمه که بیشتر نمی‌خورم. خوب تو شروع کن دیگه. من الان سرم شلوغه. موضوع حیثیتیه!

من و دخترم کلا در باغ دیگری حضور داریم. حواس‌مان به کار خودمان است.

دخترم: چرا از اینستاسایز استفاده نمی‌کنی؟ بده از بازار برات دان کنم.

من: اینستاسایز دیگه چیه؟ نه بابا. حوصله اونا رو ندارم.

دخترم: کاری نداره. من بهت یاد میدم. تو که داری عکس می‌ذاری، خوب عکس‌هات کیفیت داشته باشن.

   سریع گوشی را از من می‌گیرم. من مشغول غذا می‌شوم. برای دخترم غذا می‌ریزم. بشقاب همسرم را بررسی می‌کنم: چیزی کم و کسر نباشد.

غرغر می‌کند: اول غذاتونو بخورین، بعد هر کار می‌خواین انجام بدین.

  من: خوب شما هم یه وقت‌ها پای لپ‌تاپ هستی و من برای چای و قهوه و غذا کلی صدات می‌کنم. چقدر چای و قهوه‌های سرد خوردی. درسته یا نه؟ خیلی وقت‌ها سر غذا داری کانال تلویزیونو تغییر می‌دی.


   همسرم در حالی که لقمه‌های بزرگ بزرگ می‌گیرد: خوب مگه چند بار شده؟ شما دوتا کار همیشگی‌تونه.

من با کمال تعجب: کار همیشگی؟ خوب تازه اینستا رو نصب کردیم**. برامون تازگی داره. بعدشم من که عکس غذا کم می‌ذارم، معمولا همون رو اُپن عکس می‌گیرم. حالا یکی دو بار اینطوری شده.

دخترم: ببین مامان خوب شد؟

من: حالا غذاتو شروع کن. بعد نگاه می‌کنم.

با این حال نمی‌توانم صبر کنم. گوشی را از او می‌گیرم و عکس نهایی را نگاه می‌کنم. «آره خوبه»

دخترم: می‌خوای اِفِکت‌هاشو بیشتر تغییر بدم.

من: وای غزاله ول کن. همین خوبه. غذاتو بخور فعلا.

همسرم: باباجان غذاتونو بخورین... سرد شد.

دخترم: خوب مامان چرا یه آی‌فون نمی‌خری؟ یا یه گلکسی؟ اکسپریا هم خوبه. محسن یگانه هم آی‌فون داره هم گلکسی.

من: آهان گوشی بگیرم همش دست تو باشه.

دخترم: من برا خودت می‌گم. لایک عکسهات می‌ره بالا. من اگه اینستا داشتم چه عکسهایی می‌گرفتم.

من: لایک می‌خوام چه کار.

همسرم: من که از حرفهای شما چیزی سردرنمیارم. لایک و اِفِکت و اکسپریا و ...


   خلاصه عکس آماده‌ی ارسال می‌شود تا تصویری از سفره‌ی سه نفره‌ی ما جهانی شود و دیگران هم ببینند در سفره ما چه خبر است. ما چه می‌خوریم و چه نمی‌خوریم!


      یادم می‌آید دوران بچگی، یادش بخیر، آن موقع‌ها که هنوز مهمان سرزده مُد بود و هنوز مثل حالا بی‌کلاسی و از محالات نبود، اگر سر سفره، مهمان سرزده‌ای می‌آمد، مادرم خیلی هل می‌شد. مخصوصا اگر غذایمان از رویدادهای هفته و یا حاضری بود. کلا مادرم به اینکه سفره و آشپزخانه و در کل زندگی‌اش سرزده دیده شود خیلی حساس است.

حالا دخترش عکس سفره خودش را در شبکه اجتماعی به نام اینستاگرام ثبت می‌کند و از طرف دوست و آشنا و فامیل و غریبه رویت می‌شود و لایک می‌خورد!


از بعد از عید من و دخترم گوشی‌هایمان را عوض کردیم. گوشی دخترم مثلا هوشمندتر است! و بعد از امتحانات گوشی‌اش را پس گرفت L

** این خاطره مربوط به یک سال پیش است.



۳ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۱ تیر ۹۴ ، ۰۰:۲۳
طاهره مشایخ

تو نیستی دلم می‌گیرد

پنجشنبه, ۲۸ خرداد ۱۳۹۴، ۱۲:۲۶ ق.ظ


    همسرم را صدا می‌کنم: "ببین این برنج داره آماده میشه برا سحرتون." کمی توی چشمانم نگاه می‌کند، بعد می‌خواهد برود، انگار عمدا می‌خواهد به حرف‌هایم بی‌تفاوت باشد؛ نمی‌خواهد به حرف‌هایم گوش دهد. بعد در یخچال را باز می‌کنم: "این خورش برای سحرتون، بذار گرم بشه، این عدسی هم برای فردا افطار. پنیر و خرما هم توی این طبقه از یخچاله. این قابلمه هم برنج فردا سحر، اون ظرف هم خورش قیمه‌س. فقط بذارین گرم بشه. میوه اینجاست. اینم شربته. همه چیز آماده‌س."

   غم تمام صورتش را گرفته: "واقعا می‌خوای بری. نرو. من و غزاله رو می‌ذاری تنها، اول ماه رمضون... بمون. واجب نیست بری."

  "تو نیستی  دلم می‌گیره"

   دچار تردید می‌شوم. از صبح توی آشپزخانه مشغولم. کل خانه را مرتب کرده‌ام. همه این تلاش‌‌ها برای این است که من می‌خواهم فقط برای یک روز خانه نباشم. از امشب ساعت یک تا ان‌شاءالله جمعه صبح.

   غزاله از صبح جور دیگری نگاهم می‌کند؛ همسر طور دیگر؛ نگاه هر دو پر از تمنا و التماس: نرو. بمان.

   غزاله چند بار گفته: "مامان، من می‌دونم که نمی‌ری. تو من را تنها نمی‌ذاری بری. من می‌دونم."

   و جالب اینجاست که دخترم خیلی هم اطمینان خاطر دارد به نرفتن من. یعنی مطمئن است که من نمی‌روم. با چشم خودش دارد می‌بیند که من دارم برای رفتن آماده می‌شوم؛ اما همچنان بی‌خیال می‌گوید: "من می‌دونم تو نمی‌ری."

   انگار او هم فهمیده که رفتن و دل کندن از خانه و کاشانه‌ام چقدر برایم سخت و دشوار است.


    دو روز پیش خواهر زن‌دایی‌ام ناگهانی درگذشت. خدا رحمتش کند خیلی جوان بود. داغ سنگینی به دل فامیل گذاشت. روحش شاد. مرحومه را کم دیده بودم. اما تعریفش را زیاد شنیده بودم و می‌دانستم که زن‌دایی‌م چقدر به او وابسته است. این دایی و زندایی برایم خیلی عزیز هستند و دوست داشتم پنج شنبه 28 در مراسمش شرکت کنم. دخترم همین روز امتحان زبان دارد و نمی‌تواند همراهم باشد. از صبح تصمیم دارم امشب عازم تهران شوم تا بتوانم به همراه مادر و برادرم برای مراسم برویم پیشوا و من رسما به زن‌دایی‌م تسلیت بگویم. دلم برای امام‌زاده جعفر هم تنگ شده؛ مزار مامان‌جان، مادر، آقا و دیگر درگذشتگان.

   الان ساعت دوازده شب است و من در حالی تایپ می‌کنم که چهار چشم نگران مرا می‌پایند که من می‌روم یا نه.

دچار تردید شدم. دودل شدم: برم یا نه؟؟؟

جمله‌ی همسرم توی گوشم می‌پیچد:

"تو نیستی دلم می‌گیره"

و نگاه‌های دخترم غزاله جلوی چشمانم رژه می‌رود.

چرا احساس مادری و همسری اینقدر قوی است؟


بعدا نوشت: نرفتم. نرفتم و نشستم گریه کردم و به دوری راه لعنت فرستادم L



۸ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۲۸ خرداد ۹۴ ، ۰۰:۲۶
طاهره مشایخ

مادرانه‌های منِ مثلا مادر

دوشنبه, ۲۵ خرداد ۱۳۹۴، ۱۲:۵۱ ب.ظ


     گاهی در مادر بودن و به کار بردن لفظ مادر برای خودم، خجالت می‌کشم!

مثلا منم مادرم و زنی که مادر چند فرزند هست هم مادر است؟ گاهی میزانِ مادر بودن را در تعداد فرزند می‌دانم؛ گاهی در میزان زحمتِ بزرگ کردن فرزند و گاهی در میزان غم و اندوهی که از ناحیه فرزند به مادر منتقل می‌شود.


   این وسط‌ها مادرهایی هم هستند که مادربزرگ و خاله و عمه فرزندشان را بزرگ می‌کنند؛ ولی همچنان لفظ مادر را یدک می‌کشند.

   مادرهایی هم پیدا می‌شوند که طفلکی‌ها هم پدر هستند و هم مادر! در فرهنگ لغت برای توصیف این نوع مادرها چه کلمه‌ای داریم؟

   گاهی خودم را با مادربزرگ‌هایم مقایسه می‌کنم. مادرِ پدرم در جوانی با پنج بچه بیوه شد و خودش هم مادر بود و هم پدر.


   بیشتر و بیشتر در مورد مفهوم مادر فکر کنیم؛ حتما به موردها و کِیس‌های(امروزی حرف بزنم تا همه بفهمند) بهتری می‌رسیم. یکی از این موارد "اُکازیون" لفظ مادران چشم به راه است.

   مادرانی که سالهاست؛ نه یک سال، نه دو سال، نه پنج سال، نه ده سال، ... بلکه برخی بیش از سی سال است چشمان‌شان به در است و گوش‌هایشان به زنگ در، که ان شاءالله روزی از راه می‌رسند.


    مادری را می‌شناسم که پسرش خلبان بود؛ و مفقودالاثر شد؛ می‌فهمید مفقودالاثر یعنی چه؟ یعنی هیچ اثری از او نیست. مثل اینکه دور از جان، بچه شما از خانه برود بیرون و دیگر خبری از او نیاید!(خدا نیاورد آن روز را) دیدید؟ حتی همین مثال من هم شما را و حتی خودم را به هم ریخت: چه نازک دل و حساسیم ما! چقدر مادریم ما! حتما مادریِ ما از مادریِ مادران چشم به راه بیشتر است! مثلا شنیدید می‌خواهند کسی را نفرین کنند، می‌گویند: الهی خبرت بیاید! اما این مفقودالاثرها حتی خبرشان هم نیامد؛ حتی قاصدکی هم برای این مادران نیامده تا کمی دلشان قرص شود ...

   خلاصه این مادر عزیز، که توی روستا زندگی می‌کند از روزی که(یعنی سی و دو سال پیش)، فرزندش رفت جبهه تاکنون هر وقت هلی کوپتری، هواپیمایی، چیزی در آسمان ببیند تا کیلومترها دنبالش می‌رود؛ تا جایی که هواپیما در آسمان ناپدید شود. مردم روستا دیگر او را می‌شناسند. اگر چه او دیگر کسی را نمی‌شناسد. این پیرزن فقط صدای هواپیما را می‌شناسد. ظاهرا به مرور زمان حواس و خاطرات خود را از دست داده است و فقط خاطره پسرش در ذهنش مانده است.


   حالا تصور کنید این مادرانی که فرزندشان غواص بودند و دیگر خبری از آنها نشد. آنها به کجا پناه می‌بردند. طفلی‌ها هر بار که رودخانه‌ای، دریایی، مخزن آبی، برکه‌ای، چشمه‌ای می‌دیدند چه می‌کردند؟


دیگر کلام یاری نمی‌کند. واژه‌های زبان کافی نیست. زبان کم می‌آورد.

خجالت می‌کشم بگویم: منم مادرم!


پ ن : لطفا فکری به حال فرهنگ لغت فارسی بکنید. برای این مادرها مدخلی باز کنید: "مادران چشم به راه"


۵ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۲۵ خرداد ۹۴ ، ۱۲:۵۱
طاهره مشایخ